!!!باران باشد...تو باشی...یک خیابان بی انتها باشد...به دنیا می گویم خداحافظ
وقتی گفتم : دوستت میدارم میدانستم که الفبایی تازه را اختراع میکنم به شهری که در آن کسی خواندن نمیداند! شعر میخوانم در سالنی متروک و شرابم را در جام کسانی میریزم که یارای نوشیدنشان نیست! نزار قبانی *** این روزها سخت میگذرند...و عذاب آور حتی! تو چه میدانی که شمردن هر روزه ی دلخوشی های واقعی چه توانی از آدم می برد،بیشتر وقتی که از تعداد انگشتهای دستت هم تجاوز نمیکنند... از صبح تا شب نقاط طلایی تصاویر را کشف میکنم،کاراکتر هایم را کج و معوج میکنم،یاد میگیرم که بین بالا تنه جماعت نر و ماده فرق بگذارم و اغلب فراموش میکنم که نور از کدام سمت به تصویرم میتابد... - کاراکتر های زنم را هم با نهایت تناسب اندام میکشم،به خیالم که هیچ کدامشان بر سر ترد میل در خانه دعوا نمیکنند- حتی دیروز ایده بغل دستی ام را دزدیدم و وقتی صدای جیغش بلند شد –برای جبران هم که شده- یکی از اتود هایش را اجرا کردم! درست مثل وقتی که کسی کاسه ای آش برایت میآورد و تو کاسه اش را با آجیل پر میکنی و بر میگردانی! دست خودم نیست...این روزها بیشتر از هر وقت دیگری اشتباه میکنم! خودم را زده ام به بی خیالی و من گنجشک نیستم میخوانم! بینظیر هم گوش میکنم و داد میزنم:امان از دلتنگی...اماااااااااااااااااااااااااااااااااااااان! پی نوشت:
چند وقتیست پیش از وحشت نخستین کابوس شبانه رویاهای گاه گدارم را مرور می کنم تا طلوع نابهنگام آفتاب... تنهایی را پشت چشمهایم قال می گذارم و در انتهای یاسی نا مانوس به انتظار می نشینم... گاهی هم٬ - اگر فرصت کوتاهی دست دهد- تمام بغض هایم را در متروک ترین زوایای خانه با نام مستعار باران برایت زمزمه می کنم راه دوری که نمی رود دورتر از جای خالی تو در حاشیه خاطره های خاک گرفته دیروز از تو چه پنهان! گاهی دست به دامان جادو هم می شوم می نشینم روبروی فالگیری پیر و مفلوک تا رد پای تو را به معجزه ی موکلان استیجاری اش از لابه لای خطوط دستهایم پیدا کنم عجیب نیست؟! خوابهایم روی دستم مانده اند و من به تعبیر دروغین اهالی سحر پناه آورده ام! تو بگو! بر خاکستر این اندوه مدام دیوارها به چه کار من می آیند؟! پی نوشت: *** *** چمخاله-مرداد ۸۸ پی نوشت: "روشن سلیمانی" حائل می شوی بر چارچوب پیکرم آغوشت، بوی سیگار و الکل حسرت بی پایان دخترکان همسایه که پستان های نحیفشان در عفن آرواره های مردانی کهن سال جوانه زده! می آویزی بر اضطراب شانه ام چون پیراهنی مرطوب در شب هماغوشی اش با پیکره های چوبی رخت آویزی قدیمی که بازمانده ی عطری آشنا را در مشام می گستراند... شب از پشت دورترین ستاره ها نمایان می شود و مهتاب - بازمانده ی عشق اساطیری اش با الهه روز- را به انگشت نشان می دهد سالخورده زنی با گونه های چروکیده که وقیحانه بر خلوتمان می تابد و نور مطلایش را چون قاصدانی بی رمق بر بسترمان روانه می کند و قاصدان بر خطوط پیکرت می لولند! - پنجره را می بندم تا این موهبت ولنگار هوس انگیز از لذت تماشای هیولای برهنه ام بی نصیب بماند! - تو، سرخوش از پیروزی نابرابرت می خندی و من تعبیر نگرانی ام را از برق نابهنگام چشمهایت می فهمم! - با این همه – اعتراف می کنم: چشمهایت آفتابی ترین ندامتگاه جهان است فریبنده و گوارا با مجرمانی که به ضرباهنگ حبس مادام خود پای می کوبند! و چشمهایت خواب گاه امن آرزو های من است که کودک آواز های گم شده ام را مجال هیاهو می بخشد! *** حقیقت دشواریست... من پیش از به تو رسیدن٬ به احتمال نیامدنت شک کرده ام! اصلا می خواهم از خیر خاطرات بغض و بیداری مان بگذرم می خواهم دست به دامان آخرین جرعه فنجان قهوه ام شوم! می خواهم تو را در صندوقچه ای دور از چشم تمام معشوقه های خیالی پنهان کنم و کلیدش را با خود ببرم به کشف اصالت نخستین لرزش دل و دست... شاید پندار گزافی بیش نباشد! پی نوشت: و برای مخاطب خاص: " پس پشت مردمکانت فریاد کدام زندانیست که آزادی را به لبان برآماسیده گل سرخی پرتاب می کند ورنه این ستاره بازی حاشا چیزی بدهکار آفتاب نیست..." شاملوی بزرگ اشکهای من نه طلب بخشایشند... نه چشمداشت ترحم اشکهای من نامه هایی نانوشته اند از دورترین انحنای زمین جایی که خدا هرشب پایین می آید پاورچین چرخی می زند -نمیدانم... شاید چوب خط سر خوشی فرزندانش را چرتکه می اندازد - و وقت رفتن پیشانی عرق کرده ام را می بوسد... اشکهای من شوکرانی مقدسند از دانه های لهیده ی انگور همان که در کافه های مه گرفته ی نمور به سلامتی معشوقه ای سر می کشند در گیلاسهایی که راز هزاران مست نیمه شب را در سینه دارند هنگامیکه مغلوب راستی بی دلیل خویشند! اشکهای من میراث دار آفتابند چشمه هایی جوشیده از دلتنگی با عبور مکرر هم آغوشی ها و طعم گزنده شهوت چون رد تازیانه ای گوارا! اشکهای من گمان بی پناهی ام نیستند آغوشی گشوده اند رو به آزادی عبور از مرزهای اندیشه ای متروک که قهرمان مقوایی اش را به وعده ی استخوانی مهار می کند و افکار نا خوانده ات را با چکاندن ماشه ای، خلاص! اشک های من نه از سر اندوه که از رضایتند... مترادف تمام شادی های کودکانه ی تو! واکنش طبیعی یک انسان به خوشبختی... به جهانی که کسالت نیمروزش را با لبخندی بی حوصله کتمان می کند و نوزاد پلاسیده اش را به هیجان خبری تازه مژدگانی می دهد... پی نوشت: نوشتم :در میان مفاهیم کلی زندگی دست وپا می زنم - :نه...نشد! خط زدم! نوشتم :گاهی در آسمان که قدم می زنم... حالم از این حس شاعرانه ی زورکی به هم خورد! خط زدم! نوشتم : تازگی ها احساس می کنم ... جمله ام هنوز به انتها نرسیده،خط زدم! خوابم نمی برد،تمام راهکار های مقابله با بی خوابی را مرور کرده ام و مگر می رود در این مغز بی صاحب!ساعت از 12 گذشته،دوست نه چندان عزیزی می گفت:لحن آدمها از 12 شب به بعد تغییر می کند...می گفت به این خاطر که وقت در آوردن لباسها شرافت را هم در می آورند و بعد گریزی به نامجو:همان شرافتی که به حمام ختم می شود! در کائنات پیاده روی می کنم و مغزم در حالت turbo است و احساس می کنم سلولهای خاکستری ام حالا چیزی شبیه ژل گیاه آلوئه ورا شده اند! دستهایم بوی عطر،بوی تینر و بوی صابون می دهد...بوی سیگار نمی دهد! بر اساس اخبار ضد و نقیض خلاق ترین دانشجوی دانشگاهمان ماری جوانا می زند و من که فکر می کنم ماری جوانا اسم یک زن مهربان هم می تواند باشد در مایه های مادر پرین! از نام کوچک تو اگر بگذریم اهالی قلبم همه در خوابند! لپ تاپ را روشن می کنم و صدای قیژ قیژ بزرگ شدن مردمکهایم را می شنوم!می گذارم ویندوز ارجینالم با تمام جنگولک بازیهایش بالا بیاید،به پسورد که برسد ساکت می شود! دلم می ریزد ...پسورد؟؟؟به حافظه ی نصفه و نیمه ام پناه می برم،نمیشود!بوی سوختگی می آید عجیب!لپ تاپ را از ماتحتش می گیرم و می زنم زیر تخت ،همراه اول که به بیگاه رفت،همراه دوم هم بی اعتبار است طبق معمول.به گور پدر گراهام بل لعنت می فرستم... گذشته ام بوی نا می دهد و انگاره های شخصی ام حاکی از دوستی و محبت به حد افراط است(رجوع شود به لغت نامه دهخدا٬مثلا) رگه های فرزانگی ام کم کم دارند خودی نشان می دهند: چه موهبت بزرگیست دوست داشتن وقتی بر پیشخوان قلبت می نشیند و سکوت می کند وقتی تمام ایده آل هایت رنگ می بازند و استدلال هایت به گل می نشینند درست در لحظاتی این چنین حادث می شود و تو را از تو می گیرد هم از این روست که دوستت دارم! پی نوشت: ۱.این روزها قلبم کم جمعیت ترین شهر دنیاست البته با احترام به پرویز شاپور! ۲.جار شادمانه ی عشق به این سادگی ها هم نیست... ۳.راستی پسورد همان نام کوچک تو بود...با اضافات امنیتی! ۴.در سفر بودم و از مراسم سالگرد جا ماندم،دلم نیامد این را ننویسم: شکوهی در جانم تنوره می کشد گویی از پاکترین هوای کوهستانی لبالب قدحی در کشیده ام در فرصت میان ستاره ها شلنگ انداز رقصی می کنم دیوانه! به تماشای من بیا! "مرداد بی بامداد را چگونه تاب آوریم؟" کرج-مهرشهر- امامزاده طاهر ـ قطعه ۹ دوم مرداد ماه هزار و سیصد و هشتاد و هشت ۱۶:۰۰ پیاز چیز دیگری ست دل و روده ندارد تا مغز مغز پیاز است تا حد پیاز بودن پیاز بودن از بیرون پیاز بودن تا ریشه پیاز می تواند بی دلهره ای به درونش نگاه کند در ما بیگانگی و وحشیگری ست که پوست به زحمت آنرا پوشانده جهنم بافتهای داخلی در ماست آناتومی پرشور اما در پیاز به جای روده های پیچ در پیچ فقط پیاز است پیاز چندین برابر عریان تر است تا عمق، شبیه خودش پیاز وجودی ست بی تناقض پیاز پدیده ی موفقی ست لایه ای درون لایه ی دیگر،به همین سادگی بزرگتر کوچکتر را در بر گرفته و در لایه ی بعدی یکی دیگر یعنی سومی چهارمی فوگ متمایل به مرکز پژواکی که به کر تبدیل می شود... پیاز،این شد یک چیزی : نجیب ترین شکم دنیا از خودش هاله های مقدسی می تند برای شکوهش در ما - چربی ها و عصب ها و رگ ها مخاط و رمزیات ...و حماقت کامل شدن را از ما دریغ کرده اند! پی نوشت: 1. متن بالا را عینا از آدمهای روی پل/ ویسواوا شیمبورسکا کش رفتم ! 2. اینجا، روی پله ها نشسته ام و دارم سعی می کنم دنیا را در چارچوب ایده آل هایم زورچپان کنم ! 3. بر اساس یک فلسفه ی من در آوردی تصمیم گرفته ام از تمام وابستگی های اضافی بگذرم! 4. *some text missing* رقص نمناك بوسه در امتداد تصوير تو اعجاز بصري هم آغوشي بند رخت كه تانگو مي رقصد... عطر سنگينت كه غريبي مي كند... چشمهايم را مي بندم٬ چشمهايت را مي بندند! اماكن عمومي شلوغ... نطفه هاي گريزان٬ غريق انسجام ملي! نفت بوي اسكناس تا نخورده مي دهد! زمزمه هاي سفر پناهگاه زير پله پياده رو ...شايد! به صليب مي كشانمت! باران مي بارد... رو به سمت شاليزار... بستري از علف در انتهاي بيراهه بوي دريا و شور شهوت نگاهم را مي دزدم٬ نگاهت را مي دزدند! زنده باد لوليتا! Reject... ايران- كره شمالي عرق گنديده ملي حوصله ام تب مي كند... كوچك مي شوم در آغوشت! ديروزهاي من... اين روزهاي من... ايستاده ترين سرو اين حوالي سايه باشكوه يك مرد دلم مي لرزد از گناهي گوارا... 38 دقيقه تا دوزخ! غريزه ي عاصي مي بارم بر مزرعه ي پيكرت٬ سرشار مي شوم... آرامش در انحصار صداي تو ترانه اي كه به زنگاه مي رسد! - به نام مي خواني ام و روئينه مي شوم! - خاطرات مشترك ورق مي خورند... دلم برايت پر مي كشد! رسالت اندامها پايان مي پذيرد سكوت مي كني... - زنانگي ام تحريك مي شود - باز هم این بغض نا خوانده پيشاني ام را مي بوسي :تمام من مال تو! بخند! پی نوشت: نه اشارت معنا٬نه تبسم تسلیم زبان ما سهولت آب و آفتاب و آینه است! ساعت از 10 شب گذشته،اتاقها مرتب است،ظرفها را هم شسته ام،خودم را می اندازم روی مبل و سیگار را روی لبهایم جا به جا می کنم! فندک را مقابل چشمهایم می گیرم،منتظر کسی نیستم... آرایش نصفه نیمه ای می کنم،موهایم را بالای سرم می بندم...پالتو را روی دوشم می اندازم، و دسته کلید و کیفم را بر میدارم٬در را به هم می کوبم و می روم... موبایلم زنگ می خورد،تویی! می گویم دیر وقت برمی گردم،علتش را نمی پرسی،می بوسی ام و خداحافظی میکنی! نه خوشحال می شوی نه ناراحت! در می زنم٬باز می شود.سلام می کنم...کفشهایت را می بینم و به روی خودم نمی آورم! عطر سنگینت در فضا پیچیده٬امشب هم هستی... آمده ای! به اتاق می روم و چراغ را روشن نمی کنم...تمام لباسهایم را از سر تکلیف در می آورم،از اتاق کناری صدایت را می شنوم! نه خوشحال می شوم نه ناراحت! صدای نفسهای تندت هر لحظه بلندتر می شود...انگار با مشت به دیوار میکوبی...تمام رفتارهایت را پیش بینی می کنم.چند سالیست همخانه ات هستم و همخوابه ات و می دانم طبق عادت به آستانه ی لذت که می رسی چشمهایت را می بندی و طوری که همسایه ها صدایت را نشنوند تند و تند نفس می کشی! صدای پچ پچ می آید مثل وقتهایی که با خودت حرف می زنی...گوشم را به دیوار می چسبانم: صدای ورق خوردن کاغذ!!! در اتاق کناری باز می شود و لابد بیرون می آیی...دلم هری می ریزد،خودم را روی تخت جا به جا میکنم! هر شب منتظر این هستم که تو در را باز کنی و با جر و بحث از آنجا بیرون ببری ام!اما نمیشود! تو بی اعتنا به اتاق کناری و سر خوش از کامی که گرفته ای می روی! در اتاق باز می شود...در تاریکی اتاق و روشنایی بیرون تصویر واضحی نمی بینم.نزدیکتر که می شود چرا! در حالی که لباسهایش را در می آورد با نگاه براندازم می کند.می خوابم روی تخت...او هم! تا 100 می شمارم...بیتاب می شوم،خسته می شوم،عاصی می شوم!قطره های عرق از پیشانی اش می ریزد روی صورتم...لبخندش را پس می زنم،می دوم سمت دستشویی،عطرت هنوز در هوا سر در گم است... قطره های آب از صورتم می چکد...می روم به سمت اتاق،پشت می کنم به او و لباسهایم را بی حوصله می پوشم،از پشت سر صدایی شبیه ورق خوردن کاغذ می آید.چیزی در دستم می گذارد،مشتم را می بندد و می رود! مشتم را که باز می کنم اسکناسهای عرق کرده دهن کجی می کنند! ...از اهالی خانه خداحافظی می کنم،رد کفشهای گلی ات روی زمین مانده...یاد دعواهای هر شب می افتم که کفشهای گلی ات را بیرون در بیار و تو که همیشه یادت می رود! بی اختیار دلم برایت پر می کشد! کلید می اندازم که در را باز کنم اما زودتر باز می شود...بیداری هنوز؟...سلام هم می کنم!می بوسی ام و می گویی که شام نخورده ای! لباسهایم را در می آورم و می روم زیر دوش،دیگر این بازی را از بر شده ام:در را بی هوا باز می کنی، ناخودآگاه جیغ می زنم و مشتم را به علامت تهدید پر از آب می کنم...فرار می کنی! شام که در سکوت تمام می شود بلند می شوم،سیگارم را روشن می کنم و به اتاق می روم... تکیه داده ای به چارچوب در،به چشمهایم نگاه نمی کنی...من هم! ...سر میخورم در آغوشت!می زنم زیر گریه و از صدای بلند هق هق ام تعجب می کنم! دیگر از ترس همسایه ها دستت را جلوی دهانم نمی گیری! قطره های اشک از گوشه ی چشمت می چکد روی صورتم! سیگار می کشم...سیگار می کشی! گریه می کنم...گریه می کنی! صبح با برخورد اتفاقی دستم به لبه تخت از خواب می پرم!چشم بسته مسیر آغوشت را در پیش می گیرم...و نمی رسم! دستم را به جای خالی ات روی تخت می کشم و مثل برق گرفته ها از جا می پرم،یادم می آید که ترکم نکرده ای و فقط رفته ای سر پروژه ی جدیدت! پتو را تا شانه هایم بالا می آورم ،بالش ها هنوز هم نمناکند، می ترسم روزی دستمان با همین اشکها رو شود! SMS می آید:امشب دیر بر می گردم...منتظر نمان عزیزم! پی نوشت: 








نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت
8:58 توسط حدیث| |
به آنها که دوست می روند و حتی دشمن هم باز نمی گردند!
تا اطلاع ثانوی نیستم!
نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت
4:8 توسط حدیث| |
لبریز موجم/ساحلی آرام میخواهم/تنها و ساده/هر کس مرا پیدا کند مال خودش!
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت
22:17 توسط حدیث| |
نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت
10:53 توسط حدیث| |
نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت
1:30 توسط حدیث| |
نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت
1:33 توسط حدیث| |
نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت
20:51 توسط حدیث| |
نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت
22:2 توسط حدیث| |
قرار بر بیقراری ما بود اما...
سید علی صالحی پیش از این سروده بود:
نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388ساعت
7:53 توسط حدیث| |
دیر آمدنم را همچنان به حساب گرفتاری بگذارید...جبران می کنم!
از بخت یاری ماست شاید که آنچه می خواهیم یا به دست نمی آید یا از دست می گریزد!
نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388ساعت
12:21 توسط حدیث| |


